تبليغاتX
آرتاکاوا

دیروز با دلی سرشار از غم و اندوه گوهر نایابی چون استاد عزیزم بهجتی«شفق» را در میان سیل عاشقان و دوستداران به خاک سپردیم. او که سالها با بیماری و درد مبارزه کرد عاقبت به سوی معبود و محبوب خویش پرکشید. چند روز پیش بود که با دفتر ایشان تماس گرفتم و می خواستم کارمندان دانشگاه با ایشان دیداری داشته باشیم. ایشان هنوز بستری بودند و قرار بود تا چند روز آینده اش مرخص شوند. خبر مردن او همه را در بهت و حیرانی فرو برد. آخرین جلسه خصوصی که در خدمت ایشان بودم را هیچ گاه از یاد نمی برم که چه ساده و فروتنانه با هم نشستیم و از شعر گفتیم و روزگار و شام مختصری که مهمان عزیزی بودیم. آنقدر سرحال و پرانرژی بود که باور کردنی نبود. شخصیت وی چنان بود که تو را مجذوب خود می کرد. خدا او را در رحمت خود، که استاد آرزویش را داشت، قرار دهد. شعری از وی:

 

کاروان رفت...

غرق خون شد دل و بر لب نفسی بیش نماند

باغ ویران شد و جز خار و خسی بیش نماند

حسرتی شعله به قلبم زد و زین مرغ اسیر

غیر خاکستری اندر قفسی بیش نماند

چون رود سیل گل آلود، بماند اثرش

زندگی رفت و از او جز هوسی بیش نماند

کاروان رفت و از آن قافله رفته به دشت

جز غباری و نوای جرسی بیش نماند

گیرم ایام جوانی، به محال، آید باز

فرصتم کو؟ که مرا جز نفسی بیش نماند

اخگری مانده زمن، دار خدایا نگهش

که از این خرمن آتش قبسی بیش نماند

آنچه پیرانه سرم مست کند رحمت توست

که به جز عفو توام ملتمسی بیش نماند

دل چه بندیم به ماندن که در این دیر خراب

یک شبی یا دو شبی، هیچ کسی بیش نماند!
+ نوشته شده توسط حسین قانعی اردکانی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 9:34 |


Powered By
BLOGFA.COM