X
تبلیغات
آرتاکاوا
ادبی. فرهنگی. اجتماعی

زندگی در چشم من خواب پریشان دیدن است 
راحت من با امید نیستی خوابیدن است 

شیوه ی آزادگان در این چمن مانند سرو 
در بهار و در خزان با چشم عبرت دیدن است 

شور محشر خفتگان خاک را بیدار کرد 
پای خواب آلوده ی ما غافل از جنبیدن است 

روز اول تیشه با فرهاد آتشدست گفت:
سرنوشت عاشقان در خاک و خون غلتیدن است 

نیست دلگیری مرا از رنجش بیجای دوست 
شیوه ی نازک دلان از دوستان رنجیدن است 

ریشه ی پیوند من با آب و خاک این چمن 
همچو نخل آرزو هر روز در بالیدن است 

ای صبا غافل مباش از غنچه ی دلتنگ ما 
گر همه در طالع او یک دهن خندیدن است 

برگ بیدم کز نسیمی نرم از جا می روم 
کار من شب تا سحر بر جان خود لرزیدن است 

گردباد دشت و گرداب محیطم کاین چنین 
کارم از سرگشتگی بر گرد خود گردیدن است 

خون ناحق نیستم اما درین آشوبگاه
آنچه در خاطر نمی گردد مرا خوابیدن است 

این جواب آن که می گوید غنی از قول شمع:
"
سر بریدن پیش این سنگین دلان گل چیدن است. "

"
محمد قهرمان"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 10:56  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

سعدي اينگونه است

بهاءالدين خرمشاهي

روز سعدی گرامی باد

به حديث من و حسن تو نيفزايد کس / حد همين است سخنداني و زيبايي را به‌عنوان مقدمه، از همان آغاز اندکي حاشيه مي‌روم؛ يعني حاشيه پيش از متن و عرض مي‌کنم که با آنکه اهل ادب در کشور ما اين بنده را حافظ‌پژوه مي‌شناسند؛ اما نگارنده خود را در حد ناچيزي، سعدي‌پژوه هم مي‌داند و نشانه واقعي آن اين است که دو بار کليات سعدي را تصحيح و براي نخستين‌بار، فهرست «کشف الابيات» براي بوستان ساخته‌ام يا هفتصد بيت عربي سعدي را به فارسي ترجمه کرده‌ام. اگرچه پيش از من، ابيات عربي سعدي را استاد مويد شيرازي به فصاحت هرچه‌تمام‌تر به فارسي برگردانده بودند. با اين حال هرگز در مقامي نبوده‌ام که از خود بپرسم يا در مقاله‌اي بياورم که سعدي هنرمند‌تر است يا حافظ؛ اما اين را محرز مي‌دانم که سعدي آخرين استاد بزرگ حافظ است. در مقاله‌اي نسبتا مفصل با «حق سعدي به گردن حافظ» را با همين عنوان، کاويده و عرضه داشته‌ام. منظورم اين است که آن دعواي بي‌حاصل غيراخلاقي، بي‌فايده و طولاني که يک دو نسل پيش بر سر برترشمردن سعدي يا حافظ و قبول‌داشتن يکي از آنها و کمترشماردن ديگري در جريان بود، نگارنده را گرفتار نکرد و بيش از ۵۰ سال است که با سخن اين دو هنرمند
عظيم‌الشأن انس، علاقه، مطالعه و پژوهش داشته و حظ وافر مي‌برم و ظرایف زندگي مي‌آموزم؛ به بیان دیگر، صفت «بزرگ‌ترین»، نیازمند موصوفی واحد است؛ اما دربارۀ حافظ و سعدی این استثنا شده است و هر دو، بزرگ‌ترین هستند. در آغاز «حافظ‌نامه»، ۱۲ نکته از حافظ گفته‌ام که امروز به ۲۰ نکته رسيده است. در اين مقال همين امتحان را درباره سعدي مي‌کنم و نگاهي به وجوه عظمت سعدي مي‌اندازم. 
۱- سعدي
شيوا‌ترين سخنور يا همان «افصح المتکلمين» است که از ديرباز بر او نام گذارده‌اند، چنانکه بر حافظ و ديوان او «لسان‌الغييب» نام نهاده‌اند. براي اينکه بدانيم اين لقب تعارف‌آميز نيست همين نکته را ياد مي‌کنم که ۴۰۰ – ۳۰۰ عبارت، جمله، مصرع و بيت از سعدي در ذهن و زبان مردم فرهيخته ما حضور دارد. 
۲- به ارزيابي بسياري از اهل ادب، شريف‌ترين غزل عاشقانه در ادب فارسي را دارد (اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم) 
۳- تجربي مسلک‌ترين نويسنده ماست و تجربه‌گرايي او نه فقط در گلستان که در غزل و رباعي و به‌ويژه در قصايد او هم جلوه‌گر است.
۴- معناگراست و به کمترين اندازه، کليشه در ميان مي‌آورد درحالي‌که به گفته خودش: عبا ‌گر حرير است و‌ گر پرنيان / به ناچار حشرش بود در ميان
۵- سهل و ممتنع مي‌گويد يا مي‌نويسد. اين جادوي سهل و ممتنع را مي‌توان دريافت؛ اما نمي‌توان به روشني توضيح داد يا توجيه کرد. اگرچه راقم اين سطور در مقاله‌اي کوشيده پايه‌هاي واقعي اين صفت سهل و ممتنع را پيدا کند. ازجمله اين بود که اغلب سخن سعدي طنزآميز است و از سعدي آموخته‌ام که «طنز کمرنگ»، بهترين طنز است. ديگر آنکه روحيه ساده و مردم‌آميز را به قول خودش، «آميزگار» دارد. ديگر اينکه سخنش بيشتر از حد متعارف، دستورمند است. مراد از دستورمند اين است که جملات يا عبارت‌هاي او مثلا بر اثر گير و گرفتاري عروضي، از قاعده به در نمي‌رود و اگر بخواهيم شعر او را به نثر دربياوريم، کمتر نيازي به جابه‌جاکردن ارکان جملات داريم. پس سخن او همواره سليس، سالم، صحيح، تازه‌به‌تازه و ابتکاري است. 
۶- خودش حکمت‌آموز و سخنش حکمت‌آميز است. 
۷- با همه معارف اسلامي، انس دارد و بدون اينکه فخرفروشي کند، فضيلت‌هاي فرهنگي و اخلاقي او را در سخنش درمي‌يابيم. 
۸- در زبان عربي استاد است و ملمعات (شعرهاي فارسي – عربي) يا عربي‌هاي يکدست او -به ارزيابي استادان بزرگ عرب زبان و عرب‌تبار- در اوج فصاحت است؛ آن هم نه با معيار فارسي، بلکه با معيار سخن‌سنجي عربي. چنانچه احسان عباس بر طبعي از شعرهاي عربي سعدي مقدمه نوشته. گفته جهان عرب بيش از ۷ قرن از او بي‌خبر بوده است. 
۹- سعدي در انواع قالب‌هاي شعر از تک‌بيت تا قصيده و از رباعي تا غزل، مهارت دارد. ضمنا فراموش نکنيم که او تنها هنرمند فارسي‌زبان ايراني است که در نظم و نثر به يک اندازه استاد است. 
۱۰- سعدي دين درست و بي‌تعصب دارد و زهدفروش نيسست؛ اما بسي اخلاق‌گراست و او دين بي‌اخلاق يا اخلاق بي‌دين را که کمتر هم مصداق دارد، نمي‌پذيرد. حاصل کلام آنکه او دين را آميخته به اخلاق و آموزگار اخلاق مي‌داند
۱۱- عرفان او پارسايانه و زيبايي‌شناسانه و شريعت‌گرايانه، اما نه زاهدانه است. درباره سعدي در کمتر از سي صفحه نمي‌توان حتي حق نکات ابتدايي را ادا کرد؛ اما اين تاملي اجمالي است که در روز سعدي، تقديم مي‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:1  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟

هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

                          «مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست


یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست»


راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

 

«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند


داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 7:43  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

می دانستم که در ایام عید فرصت کمتری برای مطالعه خواهم داشت. به همین دلیل به محض این که داستان همشهری ویژه عید را خریدم، شروع به خواندن آن کردم تا به «لاله چینی» رسیدم. هنوز مزه‌ی«رووف» سیف رحیم زاد افردی جانم را سرخوش می کرد که «لاله چینی» با آن زبان شیرین، شیرین کامی ام را دو چندان کرد. در یکی از روزهای بهار نه در خجند که در اردکان، نه در کوه مغول که در کوه های اطراف هریشت- یکی از زیارت‌گاه های مهم زرتشتیان- مصلحت کردیم که به چیدن آویشن تازه برویم. هوا ابری بود و در شهر پایه ای زده بود. به هریشت که رسیدیم آسمان می خواست ببارد. آتشی بر پا کردیم و بساط چایی آویشن و بهارنارنج فراهم شد. چای را خوردیم و به دل کوه زدیم. آویشن ها روییده بودند و عطری دلربا همه جا پیچیده بود. شروع به چیدن آویشن کردیم. بوی مطبوعی داشتند و ما مدهوش آن شده بودیم که رعد و برقی ما را به خود آورد. باران دلپذیری شروع شد و دیدن دشت تشنه ای که با لب خشکیده سخاوت آسمان را می طلبید، تماشایی بود. ناگاه به یاد «لاله چینی» افتادم و باران سیل آسایی که هاشم و یوسف را گرفتار کرد. در آن لحظه لذت شیرینی در جانم نشسته بود. نمی دانم، شاید از تلاقی عطر خوش آویشن و باران بهاری و خاطره «لاله چینی» بود! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 12:23  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

ته خیار
خوابش نمی برد، بلند شد، خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی دید. عینکش را زد، کارد را برداشت سر و ته خیار را نگاه کرد. گل ریز و پژمرده ای به سر خیار چسبیده بود به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می خواست خیار بخورد. آن را می ددید و لبخند می زد.
«زندگی به خیار می ماند، ته اش تلخ است.»
دوستش گفته بود : «از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می کنند سرو ته خیار را اشتباه می گیرند. سرخیارآن جایی است که زندگی خیار آغاز می شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده، به دنیا می آید و لبخند می زند. رشد می کند پیش می رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می ایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار.»
همشهری داستان/ شماره 6/مهر90/ هوشنگ مرادی کرمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:17  توسط حسین قانعی اردکانی  |