زندگی
در چشم من خواب پریشان دیدن است
راحت من با امید نیستی
خوابیدن است
شیوه ی آزادگان در این چمن
مانند سرو
در بهار و در خزان با چشم
عبرت دیدن است
شور محشر خفتگان خاک را بیدار
کرد
پای خواب آلوده ی ما غافل از
جنبیدن است
روز اول تیشه با فرهاد آتشدست
گفت:
سرنوشت عاشقان در خاک و خون
غلتیدن است
نیست دلگیری مرا از رنجش
بیجای دوست
شیوه ی نازک دلان از دوستان
رنجیدن است
ریشه ی پیوند من با آب و خاک
این چمن
همچو نخل آرزو هر روز در
بالیدن است
ای صبا غافل مباش از غنچه ی
دلتنگ ما
گر همه در طالع او یک دهن
خندیدن است
برگ بیدم کز نسیمی نرم از جا
می روم
کار من شب تا سحر بر جان خود
لرزیدن است
گردباد دشت و گرداب محیطم
کاین چنین
کارم از سرگشتگی بر گرد خود
گردیدن است
خون ناحق نیستم اما درین
آشوبگاه
آنچه در خاطر نمی گردد مرا
خوابیدن است
این جواب آن که می گوید غنی
از قول شمع:
"سر بریدن پیش این سنگین دلان گل چیدن است. "
"محمد قهرمان"
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 10:56  توسط حسین قانعی اردکانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:1  توسط حسین قانعی اردکانی
|
سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری
هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
هیچم ار نیست، تمنای توام باری
هست
«مشنو ای دوست!
که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست»
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل و لاله و ریحان
ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
وآن که او را کند انکار، به
شیطان ماند
«عشق سعدی نه
حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست»
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 7:43  توسط حسین قانعی اردکانی
|
می دانستم که در ایام عید
فرصت کمتری برای مطالعه خواهم داشت. به همین دلیل به محض این که داستان همشهری
ویژه عید را خریدم، شروع به خواندن آن کردم تا به «لاله چینی» رسیدم. هنوز مزهی«رووف»
سیف رحیم زاد افردی جانم را سرخوش می کرد که «لاله چینی» با آن زبان شیرین، شیرین
کامی ام را دو چندان کرد. در یکی از روزهای بهار نه در خجند که در اردکان،
نه در کوه مغول که در کوه های اطراف هریشت- یکی از زیارتگاه های
مهم زرتشتیان- مصلحت کردیم که به چیدن آویشن تازه برویم. هوا ابری بود و در
شهر پایه ای زده بود. به هریشت که رسیدیم آسمان می خواست ببارد. آتشی بر پا کردیم
و بساط چایی آویشن و بهارنارنج فراهم شد. چای را خوردیم و به دل کوه زدیم. آویشن
ها روییده بودند و عطری دلربا همه جا پیچیده بود. شروع به چیدن آویشن کردیم. بوی
مطبوعی داشتند و ما مدهوش آن شده بودیم که رعد و برقی ما را به خود آورد. باران
دلپذیری شروع شد و دیدن دشت تشنه ای که با لب خشکیده سخاوت آسمان را می طلبید،
تماشایی بود. ناگاه به یاد «لاله چینی» افتادم و باران سیل آسایی که هاشم و یوسف
را گرفتار کرد. در آن لحظه لذت شیرینی در جانم نشسته بود. نمی دانم، شاید از تلاقی
عطر خوش آویشن و باران بهاری و خاطره «لاله چینی» بود!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 12:23  توسط حسین قانعی اردکانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:17  توسط حسین قانعی اردکانی
|